اس ام اس جديد

بند کفش نئون

بند کفش نئون

مناسب بستن روی انواع کفشهای ورزشی و اسپرت، پوتین و کفشهای اسکیت/ قابلیت سه مدل نوردهی متفاوت؛ تماماً روشن، چشمک زن یک حالته و دو حالته./ ساخته شده از پلاستیک فوق العاده شفاف ، ضدآب و قابل شستشو ؛ ایمن بدلیل عدم وجود سیم در داخل بند.
قيمت: 15,000 تومان
توضيحات بيشتر
خريد پستی
ساعت کاسیو EF 550 Red Bull ساعت کاسیو EF 550 Red Bull
صفحه ساعت:سفيد - مشكی/ بند ساعت:مشكی از جنس پلی کربنات/ امکانات ساعت:ضدآب/ تقویم:دارد/ تولید کننده: قطعات ساخت ژاپن و اسمبل شده در چین توسط کارخانه کاسیو/ گارانتی ساعت کاسیو : گارانتی رسمی کاسیو از فروشگاه دایان در ایران/ توضیحات: بند ضد حساسیت یکی دیگر از خصوصیات کاسیو 550 می باشد./
قيمت: 55,000 تومان
توضيحات بيشتر
خريد پستی
تبـــلیغـــات

تبـــلیغـــات

مــوضــوعـات
  • جالب
  • داستان های خواندنی
  • پیامک
  • آمار بازديد
    • تعداد مطالب : 745
    • تعداد نظرات : 16
    • بازدید امروز : 4789
    • بازدید دیروز : 4344
    • بازدید این هفته : 13647
    • بازدید این ماه : 109925
    • کل بازدیدها : 4974681
    • خروجی فید امروز : 65
    • ورودی گوگل امروز : 10
    • افراد آنلاین : 6 نفر
    • تبادل لینک با 0 سایت
    تبلیغات

    محصــولات ویــژه


    جـديدترين محصولات



    

    اعلانات

    A.r_N

     

    اگر مطلبی(یا پیامکی) رو در قسمت موضوعات پیدا نکرید و یا پیدا کردن موضوع مورد نظر شما کار سختی است حتما از جستوجوی بالای سایت استفاده کنید.


    کپـی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.

    با تشکر

    Arnsms.ir

    آموزش امنیت و شبکه

    ccsp.ir

    داستان جالب(معلم ، سیب و توت فرنگی) (۲۵)

    معلم ، سیب و توت فرنگی

    یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

    پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).

    او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

     

    بقیه در ادامه مطالب …..

     

    نویسنده: علیرضا
    1,231 :Bazdid
    بدون دیدگاه
    ادامه مطلب را دنبال كن..

    داستان آموزنده(دو داستان کوتاه جالب و خواندنی)(۲۸)

    داستان کوتاه (زخم خارپشت)

    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند

    می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند… وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند… ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست… و این چنین توانستند زنده بمانند…
    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن
    است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای  آنان را تحسین
    نماید…

    بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند… بالزاک

     

    داستان بعدی در ادامه مطالب…

     

    نویسنده: علیرضا
    1,447 :Bazdid
    بدون دیدگاه
    ادامه مطلب را دنبال كن..

    داستان آموزنده(قدرت لبخند) (۱۹)

    داستان زیبای "قدرت لبخند" - www.arnsms.ir

     

    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

    هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

    او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد

    و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

    و مردم از او کناره گیری می کردند.

    قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

    و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر

    اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد

    که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند

    او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت

    و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

     

    بقیه در ادامه مطالب….

     

    نویسنده: علیرضا
    1,028 :Bazdid
    بدون دیدگاه
    ادامه مطلب را دنبال كن..

    داستان جالب(هدیه به مادر) (۱۱)

    چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.

    چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن.

     

    اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم …

    دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.

    سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره…

    چهارمی گفت:

     

    بقیه در ادامه مطالب….

     

    نویسنده: علیرضا
    1,040 :Bazdid
    بدون دیدگاه
    ادامه مطلب را دنبال كن..

    داستان آموزنده(بزرگترین افتخار) (۶)

    عکس های کودکانه

     

    پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

    مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

    به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

    او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

    اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

    و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….

    حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

    پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

    آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

     

    بقیه در ادامه مطالب…..

     

    نویسنده: علیرضا
    856 :Bazdid
    بدون دیدگاه
    ادامه مطلب را دنبال كن..

    تبلیغات

    صفحات سایت: